داستان امروز، درباره یک کوه است.
میدانی چه چیزی کوه را انقد محکم و ارزشمند می کند؟
اینکه کوه، وسط طوفان، سیل، زلزله، برف، باران، صلح، جنگ، سختی و آسانی، همچنان کوه است.
از جایی که باید باشد تکان نمیخورد.
تکیه گاه می ماند، امن می ماند، آرام می ماند.
در دلش داغ است، آتش است و در یک لحظه می تواند، فوران کند و آتش دلش را بیرون بریزد.
اما می ایستد تا آن لحظه فرا برسد.
آن لحظه اینجا اتفاق می افتد، سرزمین شام، مسجد اموی، مجلس یزید ابن معاویه
حضرت زینب، تا همین لحظه، آتش گداخته داغ تک تک عزیزانش را در دلش ریخته است.
بغض را جرعه جرعه فرو خورده است. داغ برادر را گوشه دلش جای داده است، تمام مصیبت های اسارت از کربلا تا شام را، پرپر شدن فرزندان حسینش را، بی پناهی دختران کوچک را، بیقراری مادر های داغدیده را، همه و همه را مثل آتش درون دل یک کوه، نگه داشته است، برای این لحظه!
یاوه های یزید را قطع می کند:
ای پسر کسی که به دست رسول خدا آزاد شد!
می خواهی بدانی خدا با ما چه کرد؟
میخواهی بدانی من در این مسیر چه دیده ام؟
هیچ چیز!
هیچ چیز ندیده ام!
به جز زیبایی!
حضرت زینب کلماتش را بر زبان می آورد و انگار تمام تیر هایی که از لشکر یزید به سوی امام حسین پرتاب شده بود، به سوی یزید باز میگشت و جلوی تمام آن جماعت بر سر و صورتش می خورد...
حضرت زینب، ادامه داد:
هر کاری که میتوانستی کردی!
هر نیرنگی که بلد بود به کار بردی!
پس ادامه بده ! تلاشت را بکن!
مکر و نیرنگت را به کار بگیر!
هر کاری بلدی انجام بده!
میخواهی بدانی چه می شود؟
به والله! قسم به خدا!
هرگز نمیتوانی نام ما را از تاریخ پاک کنی!
یاد ما اهل بیت از ذهن مردم پاک شدنی نیست!"
یزید، دندان هایش را از خشم به هم می فشرد! کسی را کشته بود که با مرگ از بین نمی رفت، زنده تر میشد!
او به یک کوه برخورده بود!
کوهی که یک رود از دل آن جاری بود، به وسعت دل همه مردم در تمام زمان ها!