پرده خیمه را آهسته کنار می زند.
زیر لب مدام ذکر می گوید. اگر ناچار نبود نمیگذاشت حتی نگاه آن حرامی ها به صورت ماه فرزندش بیوفتد.
اما چاره چه بود؟
میدانی چقدر سخت و دردناک است که خداوند، همه نیاز های حیاتی زندگی یک انسان را به دست تو سپرده باشد و تو نتوانی نیاز های او را برآورده کنی؟
یک طفل شش ماهه به جز مادرش چه می خواهد؟ آب و نان و خواب و خوراکش، مادر است...
حالا غم رباب از اینکه از شدت تشنگی دیگر شیر ندارد، کنار رفته و غم بزرگتری جایش را گرفته.
آن هم غم اینکه امام ناچار شده است برای قدری آب به آن حرامی ها رو بزند!
هربار لب های خشک و ترک خورده ی علی، به هم میخورد، قلب رباب تکه تکه میشد. نکند خدای نکرده از تشنگی...
نکند از بی حالی و گرسنگی...
نکند...
تا اینکه امام، پشت در خیمه آمد و علی کوچکش را خواست.
رباب و امام حسین، انگار هر کدام در دل خود از چیزی شرم داشتند...
رباب از اینکه نمی تواند علی را سیر کند
و امام از اینکه میداند علی، به خیمه بر نخواهد گشت...
رباب، علی را به دست بانو زینب داد.
دلش آشوب بود و نمیخواست نگاه نگران مادرانه اش، دل امام را بلرزاند.
نه کاری برای علی از دستش بر می آمد و نه به آن حرامی ها اعتماد داشت، اما حرف امام روی چشمش بود. فقط خدا میدانست که رباب، بیشتر از علی، نگران امامش، جانش، زندگی اش، حسین علیه السلام است...
امام که با علی راهی شد، رباب مشغول ذکر و توسل بود و اشک هایش خاک زیر پایش را تر کرده بود.
دلش میخواست حتی به آفتاب صحرا هم التماس کند که آرام تر به علی بتابد.
پرده خیمه را کنار می زد، نمیگذاشت چشم هایش جلوتر از این بروند و تماشا کنند... طاقتش را نداشت، طاقت آب خواستن امام از آن پست فطرت ها، برای علی کوچکش را نداشت...
گوش هایش را مشغول ذکر کرده بود تا نشنود...
قدری که گذشت، تصویر مردی از دور مقابلش پیدا شد.
یعنی او امام بود که خم شده بود و عبایش را روی سرش کشیده بود؟
حضرت زینب سراسیمه به سوی او رفت...
دست های بانو بالا رفتند...
رباب دلش میخواست بدود و علی را در آغوش بگیرد، اگر سیراب است، خوابش کند.
اگر هنوز تشنه است، آرامش کند.
اما نه، اگر هنوز تشنه باشد، شاید زبانم لال امام از رباب شرمنده شود...
پس درون خیمه می ماند.
امام نزدیک تر می شود، کم کم ردی از خون روی زمین می بیند که از زیر عبای امام راه گرفته است، اما دقیق نمی تواند ببیند.
حضرت زینب مقابل امام ایستاده و هیچ چیز دیده نمی شود.
امام، راهش را به پشت خیمه ها کج می کند.
نکند، امام زخمی شده باشد...
اما پس چرا صدای گریه علی نمی آید...
به جایش صدای گریه امام ... صدای گریه امام می آید...
چند دقیقه بعد حضرت زینب، تنها بر میگردد پیش رباب.
بدون امام
بدون علی...
و رباب زیر لب زمزمه کند: علی فدای حسینم... علی فدای حسینم...
اما ساعتی بعد، رباب
نه علی را دارد
نه مهمتر از علی،
حسینش را...
بعد از آن ساعت، آفتاب شهادت می دهد می دهد که رباب دیگر هرگز به سایه نرفت...