در کاروان، هر بار با خودش فکر میکرد، دیگر کسی را ندارد، به عمه زینب نگاه میکرد.
اگرچه پدر و عمو و بقیه خانواده کنارش نبودند، اما عمه زینب را داشت.
دلش نمیخواست پیش عمه گریه و بیقراری کند، آخر عمه زینب واقعا هیچکس را نداشت! تنهای تنها بود و باید مراقب همه ما بچه ها هم می ماند.
هربار حضرت رقیه یادش می افتاد که خسته است، گرسنه است و پاهایش درد می کند، به عمه زینب نگاه می کرد که با همه مشکلات و غصه هایش، مشغول رسیدگی به دیگران است.
وقتی به شام رسیدند، نگاه های دختران شامی، خنده ها و حرف هایشان اذیتش می کرد.
بوی نان تازه در شهر می پیچید و در بازار دختران با گوشواره هایشان دست در دست پدر از مقابل او رد می شدند، اما رقیه تنها سرش را پایین می انداخت و هیچونمی گفت.
دختر سه ساله قهرمان کربلا، از عمه اش هیچ چیز نخواست، جز یک آغوش گرم که شب ها تا صبح مهمان آن باشد.
همه گلایه هایش را نگه داشت و هیچ نگفت تا آن شب. شبی که بابا بالاخره خودش به دیدن دخترش آمد. حضرت رقیه نمیخواست این دیدار تمام شود، از بابا خواست تا هرجا می رود رقیه را با خودش ببرد.
بابا هم رقیه جانش را که در تمام طول راه، صبر کرد و ایستاد و گلایه نکرد، با خودش برد و او در حالیکه سر پدر را در آغوش گرفته بود، به شهادت رسید.
حضرت رقیه، پاداش صبرش را از خدا گرفت و به آغوش بابا رسید اما با رفتنش ،باز هم عمه زینب تنها شد.