موکب اربعین در عراق
دلهم
1405/04/30

کاروان در راه بازگشت از مکه بود.
دلهم میان راه، متوجه شده بود توقف و راه افتادن های کاروان اتفاقی نیست. انگار همسرش زهیر، از روبرو شدن با کسی فرار می کرد.
شاید از رویارویی با کاروانی دیگر!
در همین فکرها بود که دوباره صدایی از ساربان بلند شد:" توقف می کنیم!"
خیمه را برای استراحت میان راه، برپا کردند.
دلهم و زهیر وارد خیمه شدند و کنار بقیه بر سر سفره نشستند.
زهیر، سرش را پایین انداخته بود. دستش را درون ظرف برد تا لقمه ای بردارد. اما نگاه دلهم جای دیگری بود. پرده خیمه کنار رفت و مردی با روی خوش مقابل چشمشان ظاهر شد. 
مرد گفت: سلام بر زهیر ابن قین! 
زهیر، لقمه را انداخت. سرش را بالا آورد و مرد را نگاه کرد. دوباره سرش را پایین انداخت و گفت: سلام علیکم.
مرد گفت:" مزاحم شما نمی‌شوم. پیامی برای شما دارم. مولایم حسین ابن علی(ع) اینجا هستند و می‌خواهند با شما دیدار کنند."
دلهم با شنیدن آن‌نام، بیتاب شد. دلش می‌خواست از جا بلند شود و پرواز کند تا بیرون خیمه!
اما منتظر پاسخ زهیر ماند، باید اول زهیر بلند می شد و دلهم هم شاید فرصتی می یافت تا پشت سرش راهی شود.
اما زهیر... همچنان سرش را پایین انداخته بود. 
نفس های دلهم تند تر میشدند‌. دلش می‌خواست زهیر را که انگار با چشمان باز در خواب رفته بود، بیدار کند.
زهیر، اما سری تکان داد و هیچ نگفت.
فرستاده امام، بیرون خیمه ایستاد و منتظر ماند.
دلهم، بالاخره سکوتش را شکست و گفت:
پسر پیامبر تو را به دیدار خود دعوت کرده است و تو پاسخ نمیدهی؟
زهیر گفت: من میدانم او چه می خواهد!
دلهم: چه میخواهد؟
زهیر گفت: میخواهد که با او به کوفه بروم! 
دلهم: باشد! چه اشکالی دارد بروی و سخنانش را بشنوی؟ چگونه میخواهی فردای قیامت سرت را مقابل رسول خدا بلند کنی در حالیکه که حاضر به دیدار با فرزندش هم نشده ای!
دلهم، دلش را به دریا زد و آنچه در فکر زهیر بود به زبان آورد:
تو خودت خوب میدانی کدام راه درست است! به خاطر دنیا میخواهی دست از حسین بن علی بکشی؟
میان یزید و حسین جایی برای تردید میبینی؟
پسر فاطمه، دختر رسول خدا منتظر توست و تو اینجا نشسته ای؟
زهیر دستانش را روی زانوهایش گذاشت و بلند شد.
به سوی در خیمه رفت، ایستاد، برگشت و به دلهم نگاه کرد، دلهم بلند شد، چشمانش پر از اشک بود و لبخند میزد. 
زهیر به سوی امام رفت...
و دل دلهم هم پشت سرش!
دلهم هرگز نفهمید بین زهیر و امام چه گذشت، اما روزی که خبر شهادتش را شنید، فهمید که زهیر، سرش را مقابل رسول خدا بالا گرفته است!
و این دلهم بود که با آتش عشقی که در جانش خانه داشت، شعله‌ی این بیداری را در دل زهیر افروخته بود.

لینک کوتاه: https://www.abasabadecopark.com/arbaeen-mawkib/id/745