موکب اربعین در عراق
طوعه
1405/04/30

در حیاط خانه راه می رفت و دلش شور افتاده بود.
نیمه شب است و بلال هنوز به خانه نیامده.
اوضاع شهر این روزها خیلی به هم ریخته است. طوعه نگران بود برای پسرش در این آشفته بازار اتفاقی افتاده باشد. گروهی از مردم منتظر رسیدن امام شان حسین ابن علی بودند و گروهی از ترس فشار های حکومت و حاکم جدید کوفه، آماده جنگ می شدند.
خبر آمدن فرستاده امام، مسلم ابن عقیل هم اوضاع را آشفته تر کرده بود. معلوم نبود حاکم ظالم کوفه چه بلایی به سر او خواهد آورد.
طوعه، صدای قدم های کسی را در کوچه شنید. با عجله به سوی در رفت، حتما پسرش رسیده است!
در را باز کرد و سایه مردی را دید، از صدای نفس هایش می شد خستگی اش را فهمید.
طوعه جلوتر رفت و نگاه کرد.
مرد گفت: سلام بر شما، می توانم قدری آب از شما درخواست کنم؟
طوعه گفت: سلام بر تو! همین جا باش تا برایت بیاورم.
طوعه با کاسه ای آب برگشت.
مرد از او تشکر کرد، زیر لب ذکری گفت و آب را نوشید.
طوعه با دقت مرد را نگاه میکرد. به او گفت: لابد تو هم گوشه ای از این شهر خانواده ات را نگران گذاشتی. در این اوضاع خطرناک، نیمه شب اینجا چه میکنی؟
مرد گفت: من در این شهر خانه و خانواده ای ندارم...
طوعه گفت: یعنی مسافری؟ که هستی و از کجا آمده ای؟
مرد گفت: من مسلم ابن عقیلم! فرستاده مولایم حسین ابن علی!
چشمان طوعه با هر کلمه ای که می شنید باز تر میشد.
بهت زده، مسلم را نگاه کرد و بعد از چندثانیه، طوری که کسی صدایش را نشنود گفت: پس چرا بیرون ایستادی؟؟ پناه بر خدا خطرناک است! بیا! بیا داخل!!

طوعه مسلم را به داخل خانه برد. برایش اتاقی آماده کرد و با صدای در برگشت.
از فکر اینکه پسرش، بلال برگشته است، خوشحال شد و به سوی در دوید، اما ناگهان یاد مهمانش افتاد! نکند سربازان حاکم فهمیده اند!
صدایی از پشت در بلند شد:" مادر منم! در را باز کن!"
 خیالش راحت شد، بلال بود. 
طوعه گفت:" در این اوضاع نمی‌گویی من چقدر نگران تو میشوم؟"
بلال، پاسخی نداد و به سوی خانه رفت. طوعه گفت:" صبر کن! آنجا نرو!"
صدایش را پایین تر آوردم و گفت:" مهمان داریم!"
بلال گفت: این وقت شب مهمان؟
طوعه گفت: هیس! آرام! نباید کسی از حضور این مهمان با خبر شود!
بلال گفت: مگر چه کسی آمده است!
طوعه به سمت بلال رفت و در گوشش گفت:" فرستاده امام حسین، مسلم ابن عقیل!"
بلال، آنچه می شنید را باور نمیکرد! اخم کرد و به مادرش گفت: امکان ندارد، کجاست؟ چرا راهش دادی؟ مگر نمیدانی..."
حرفش را نیمه رها کرد. بلال، در شهر می چرخید و همه چیز را میدانست، حتی از جایزه ای که حکومت برای تحویل دادن مسلم تعیین کرده بود، با خبر بود!
با خودش فکر کرد: اگر آن همه دینار به او برسد چه کارها می تواند بکند! زندگی اش از این رو به آن‌رو می شود.
طوعه جواب داد: چه اشکالی دارد مادر؟ بی پناه است و مظلوم! یاری او، یاری امام است! بعد هم هیچکس نخواهد فهمید او کجاست، در اتاق پشتی پنهانش کردم!"
چشمان بلال برق زدند، اخم هایش را باز کرد و با لبخند به مادرش گفت:" خدایا خیرت بدهد! درست می گویی! برو بخواب و نگران هیچ چیز نباش."
طوعه به سمت خانه رفت، دلش شور میزد، برگشت و به بلال نگاه کرد: 
مادر نکند یک وقت به کسی بگویی...
بلال گفت:" برو مادر خیالت راحت! او مهمان ماست!"
اما دل طوعه آرام نشد...
نیمه شب بود.
گوشه ای نشسته بود و چشم هایش گرم شده بود که با صدای محکم کوبیدن به در از خواب بیدار شد!
با ترس به سوی در خانه رفت و دید که بلال در را باز کرده است!
دلشوره اش به جا بود... سربازان حکومت به داخل خانه ریختند و مستقیم رفتند به اتاق پشتی...
طوعه اشک می ریخت و دو دستی بر سرش میزد اما صدای خودش را هم میان آن همهمه نمی شنید.
اما خدا صدای طوعه می شنید:
الهی خدا از تو نگذرد بلال... الهی خدا از تو نگذرد...
مسلم! به امام بگو حلالم کند...

لینک کوتاه: https://www.abasabadecopark.com/arbaeen-mawkib/id/746