در خانه ی نوّار به صدا در آمد. نوّار در را باز کرد. مختار ثقفی بود! همان که آوازه اش در همه شهر پیچیده بود. کابوس قاتلان امام حسین و یارانش!
کابوس هر آنکه دست در آن فاجعه دلخراش داشت.
کابوس کسی که نوّار از ماه ها پیش او را ترک کرده بود!
مختار، آمده بود تا نشانی از خولی پیدا کند و چه کسی بهتر از نوّار؟
همسر آزاده ی خولی که یک شب او را ترک کرد و دیگر هرگز به خانه خولی بازنگشت.
آن شب، همان شب آخر، از رفتار خولی معلوم بود چیزی را از نوّار پنهان میکند.
وقتی به خواب رفت، نوار بلند شد و گشتی در خانه زد. به سوی مطبخ رفت، در اوج تاریکی نیمه شب، مطبخ روشن بود!
با خودش خیال کرد حتما شمع یا فانوسی روشن مانده است اما وقتی وارد مطبخ شد، چشم هایش از تعجب باز ماندند.
از تنور خانه، نوری مستقیم به آسمان راه گرفته بود!
انگار خورشید افتاده بود در تنور خانه اش!
نزدیک تر رفت و سرش را مقابل نور گرفت.
نمیدانست فریاد بکشد، شیون کند، یا دندان روی جگر بگذارد و لب باز نکند.
خولی پست فطرت، چطور توانسته سر خورشید را در تنور محقر خانه جای دهد...
اشک های نوّار بی اختیار می ریختند...
دلش میخواست خورشید را بوسه بارانکند!
اما خشم از خولی امانش نمیداد. هرچه میتوانست لعنت و نفرین نثار خولی کرد و بار بست و از خانه او رفت که رفت...
حالا باقیمانده حسابش با خولی را می سپارد به مختار!
نوّار خوب میداند خولی کجاست!
آیات قرآن در ذهنش می چرخند
آری ! وعده خدا حق است!
خدا در کمینگاه است تا انتقام مظلوم را از ظالم بگیرد!