موکب اربعین در عراق
دختر عبدالله ابن عفیف
1405/04/30

دست پدر را گرفته بود و از مسجد به خانه برمی‌گشت.
دلش خون بود ازینکه بالای منبر مسجد کوفه، ناپاک ترین های زمانه می نشینند و یاوه می گویند!
عبیدالله ابن زیاد، بعد از آن همه وحشی گری در کربلا و آزار و اذیت خانواده رسول الله، آمده است تا خبر پیروزی ذلیلانه اش را اعلام کند!
کلماتش حتی ارزش تکرار هم ندارند، تا آنکه به خودش اجازه می دهد دهان ناپاکش را باز کند و بگوید:
خداراشکر که دروغگو و پسر دروغگو را کشت!

و آن کلماتی که لایق خودش است را به امام ما نسبت بدهد!
پدر، اما این کلمات بی ادبانه را تاب نمی آورد!
کسی که دو چشمش را پای رکاب امیرمؤمنان علی علیه السلام فدا کرده است، حالا بنشیند و توهین به نور چشمان رسول الله را تحمل کند؟
صحبت ابن زیاد را قطع می کند، بلند می شود و می گوید:
ای پسر مرجانه! دروغگو و پسر دروغگو تو هستی!
و بعد به همراه دخترش از مسجد خارج می شود.
در تمام طول راه، این فکر ها دست از سر دختر بر نمی‌دارند.
هر بار به این فکر می کند که پدرش با چشم هایی نابینا توان جنگیدن ندارد. حتما اگر به جای او، پسری داشت، او را به جنگ می فرستاد تا امام را یاری کند.
اما حالا، کاری از دستش بر نمی آید جز آنکه عصای دست پدرش باشد.

در همین فکر ها بود که به خانه رسیدند.
همین که چنددقیقه ای گذشت، صدای تاختن اسب ها پشت در خانه شان بلند شد.
به خودش آمد و دید حیاط خانه پر شده است از سربازان ابن زیاد که به خانه آنها هجوم آورده اند.
معلوم بود ابن زیاد پاسخ پدر را تحمل نمی کند!
او هیچ انسان آزاده ای را تحمل نمیکند!
دختر چشمانش را می بندد! حالا زمان رزم است.
خودش را در صحرای کربلا می بیند، شمشیر را برمی‌دارد و به دست پدر میدهد.
پدر جنگیدن را خوب بلد است، فقط دوتا چشم کم دارد که حالا، چشم های دخترش چشم های او شده اند.
دختر، به پدر می گوید: پشت سرت!
کنار بازوی راستت!
پدر اینجاست، روبرویت!
و پدر از داشتن این چشم های وقت شناس خوشنود است.
بعد از سال ها، توفیق جهاد نصیبش شده است.
آن هم در رکاب دختری که مرد تر همه این نامرد هاست!
آری امام، چون قلب او و دخترش را مشتاق کربلا می دید، کربلا را به خانه شان آورده بود...

لینک کوتاه: https://www.abasabadecopark.com/arbaeen-mawkib/id/748