موکب اربعین در عراق
حضرت سکینه (س)
1405/04/30

سکینه دختر امام حسین و حضرت رباب بود.
اما نه دختری مانند بقیه دخترها.
آنچه بین سکینه و بابا بود، متفاوت از بقیه بود.
بابا خیلی سکینه را دوست داشت.
به قدری که برای سکینه و مادرش رباب، شعری سروده بود:
خانه ای که در آن سکینه و رباب باشند را دوست دارم...
و همین یک جمله کافی بود تا همه چیز را برای او متفاوت کند.
سکینه از آن دختر ها نبود که گوشه ای بنشیند و زانوی غم بغل بگیرد. بی تابی اش او را بلند می کرد و همه جا می چرخاند تا دست هرکسی را که می تواند بگیرد.
عصر عاشورا، قلبش داغدار بود، بیشتر از همه شاید به خاطر رفتن عمو عباس و برادر نوزادش، علی اصغر
اما دوست نداشت غم هایش را به پدرش بگوید. بابا خودش از همه داغدار تر بود. تنها جمله ای به زبانش آمد و نتوانست جلویش را بگیرد یک سوال بود. 
سوالی که پاسخش را میدانست...
می شود؟ می شود خودت ما را به مدینه برگردانی بابا؟...
جمله ای که خداحافظی را برای بابا و سکینه سخت تر کرد. 
سکینه از نگاه بابا فهمید که حالا، مسئولیت بزرگترش شروع شده است. زمان آن رسیده است که او هم از عزیز ترین داشته اش بگذرد و دین خدا را یاری کند.
بابا رفت و حالا نوبت سکینه بود که راه او را ادامه دهد. تا قصه کربلا را ببرد تا کوفه، تا شام و تا مدینه!

لینک کوتاه: https://www.abasabadecopark.com/arbaeen-mawkib/id/754