نامش فاطمه بود، اما نمیخواست شنیدن این نام از زبان پدر، هربار دل بچه ها را بلرزاند. با خودش می گفت:" فاطمه بنی کلابیه کجا و فاطمه زهرا دختر رسول خدا کجا؟"
خدا به او چهار پسر داد و یک نام تازه!
"ام البنین"!
یکی از پسرها عباس بود، چنان نشان از پدر داشت که در برابر دیگر فرزندانش مثل ماه بود در برابر ستاره ها.
ام البنین، بار ها و بار ها به عباس سفارش کرده بود در هیچ چیز از امامش حسین، پیشی نگیرد، الّا در شهادت!
عباس، ادب آموخته ام البنین بود و عمری خودش را آماده دفاع از جان امامش کرده بود.
کاروان اسرا که به مدینه رسید، ام البنین خبر شهادت پسر هایش را نمی شنید! دنبال گمشده اش بود!
دنبال حسین
داستان کربلا را که شنید، فهمید که عباس به میدان نرفته است...
امید بچه های حسین شده است و سقای آب!
فهمید که تا علقمه رفته و تشنه بازگشته است
فهمید که دستی نداشته برای یاری امام...
و فهمید که او به حق، شیر پسر امیرالمومنین است و آبروی ام البنین به پیشگاه حضرت زهرا...
ام البنین، خودش رزم آوری را خوب بلد بود، از قبیله ای بود که زنان هم پا به پای مردان جنگیدن می آموختند.
با خودش میگفت کاش ام البنین هم میرفت و فدای پسر فاطمه میشد اما درهای ماموریتی تازه به رویش گشوده شد
شهر به مرثیه و روشنگری نیاز داشت!
ام البنین هرروز به بقیع می رفت، رجزها و ناله هایش سر به فلک میکشید، مدیحه سرایی میکرد تا نکند در این شهر کسی از مظلومیت پسر فاطمه بی خبر بماند... نکند کسی فراموش کند بیعت مردم با یزیدیان، چه بر سر خانواده رسول الله آورد؟
اولین مجلس روضه سیدالشهدا در مدینه، به دست ام البنین رونق گرفت...
و شد ارثیه مادری برای تمام دوران ها...