موکب اربعین در عراق
قمر، ام وهب
1405/04/30

قمر، در خیمه بانوان قدم‌ میزد.
آشفته بود، خبر شهادت یاران‌امام یکی پس از دیگری می رسید و قمر هر بار بیقرار تر میشد.
گوشه ی خیمه را کنار زد، آفتاب، مستقیم بر زمین داغ صحرا می تابید.
قمر، نگاهی به تازه عروسش انداخت که نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود اما انگار همه حواسش به قمر بود.
قمر‌ چند قدمی به سوی او برداشت. تازه عروس سرش را بالا آورد و به رسم ادب بلند شد. قمر، هربار او را نگاه می کرد انگار پسرش را در رخت دامادی می دید. قمر بغضش را فروخورد
 لبخند زد، دستش را به سوی او دراز کرد و گفت:" وقتش نرسیده که سراغ وهب برویم؟" 
تازه عروس اما با همان بغضی ‌که پنهان شدنی نبود پاسخ داد:" مطمئنم او هم طاقتش سر آمده، برویم."
قمر میدانست، عروسش با او همراهی خواهد کرد. مدت زیادی نبود که هر سه، آیین نصرانی را کنار گذاشته بودند و مسلمان شده بودند، اما با این حال، آن دختر، طوری که انگار هیچ رویایی بالاتر از همراهی با کاروان امام حسین ندارد، راهی کربلا شده بود.
قمر میدانست، این تازه عروس و داماد، دلباخته یکدیگرند، اما انگار هردو، بیشتر از آن، دلباخته امام حسین بودند... 
قمر دست در دست عروس، به سوی وهب رفت. 
وهب هم، انگار بیقرار تر از مادر، منتظر بود تا به سوی میدان برود و عاقبت بخیر شود.
ام وهب، دست روی شانه پسرش گذاشت. در چهره اش اثری از دلشوره مادرانه نبود، هرچه بود شور جنگ بود!
شور جهاد در راه خدا! 
ذره ای تردید در نگاهش نبود. همه اش اطمینان بود و صلابت!
با صدایی رسا و مطمئن گفت: "پسرم! فرصت ها دارند از دست می‌روند! به سوی یاری فرزند رسول خدا بشتاب! برو و از حرم رسول الله دفاع کن! برو و من و همسرت را مقابل فاطمه روسپید کن!"
 عروس جوان‌ام وهب، نمیخواست نگاهش در دل وهب، تردید بیندازد. وهب به او نگاه میکرد و او سرش را پایین انداخته بود. 
وهب، مادرش را خوب میشناخت، میدانست اگر نهی امام نباشد، خودش به تنهایی راهی میدان می شود و بر سر دشمن نعره می زند و می جنگد. اما از دل تازه عروسش با خبر نبود. 
وهب رو به همسرش کرد و گفت:" چیزی نمیخواهی بگویی؟ خواسته ای از من نداری؟"
اما عروس وهب، آزاده تر از آن بود که در مقابل عزیز ترین دارایی اش، چیزی بخواهد، جز یک خواسته!
" قول بده فردای قیامت شفاعتم کنی و در بهشت هم مرا به همسری خودت انتخاب کنی!"
وهب، به نشانه تایید لبخند زد.
چه کسی را در دنیا و آخرت می‌خواست بهتر از او؟...
وهب، راهی میدان شد. 
غبار و خاک از هر طرف بلند میشد و صدای شمشیر ها به گوش می رسید. قمر هر لحظه بیقرار تر میشد. دور و برش را نگاه کرد، از روی زمین، جسم سختی برداشت و راهی میدان شد. امام اما، از او خواستند که برگردد.
ام وهب فرمان امام را روی چشم گذاشت و عقب رفت. تا اینکه صدای ناله وهب بلند شد...
عروس وهب، دست روی سر گذاشت و بر زمین نشست،اشک هایش بی اختیار روی خاک داغ صحرا می ریختند.
ام وهب اما، ایستاد و ایستاد و ایستاد.
صدای هلهله دشمن، قلبش را تکه تکه میکرد، اما دندان بر جگر می گذاشت و هیچ نمی‌گفت. آوازه رزم آوری او به دشمن رسیده بود. از اینکه یک زن می‌خواست به میدان بیاید حسابی به هم ریخته بودند و دنبال تلافی بودند. پس دستور دادند تا سر وهب را مقابل مادرش بیندازند.
ام وهب پاره ای از نور را معلق در آسمان می دید، مثل خورشیدی که حالا افتاده بود میان دستانش.
قلبش مثل آهن مذاب در حال جوشیدن بود اما به دست هایش حق نمی داد بلرزند! به صدایش حق نمی داد بلرزد. به قامتش اجازه نمی‌داد خم شود.
سر پسر را بر دست گرفت و راهی شد. طوری قدم برمی‌داشت که انگار میدان نبرد می‌لرزید!
رسید به جایی که دشمن صدایش را بشنود.
تمام خشمش را در صدایش جمع کرد و فریاد زد:" چیزی را که در راه خدا داده ایم، پس نمی‌گیریم!"
و خورشید را دوباره در آسمان معلق کرد، سر نورانی پسر پرواز کرد، تا دل دشمن!
ام وهب، مثل کوهی که وسط صحرا قدم‌میزند، به خیمه گاه بازگشت، دست عروس را در دستش فشرد، درحالیکه خبر شهادت پسرش، 
حالا یک لبخند شده بود گوشه لب هایش...

لینک کوتاه: https://www.abasabadecopark.com/arbaeen-mawkib/id/753